خرید بک لینک
اینکه ساعتها بنشینی گوشه ای ، روی صندلی، روبروی پنجره ای رو به خیابان شلوغ، و گوش بسپاری به صدای روزمرگی ها، تجربه ی این روزهای من است. روز با صدای گنجشکها و شتاب ماشینها و ترمزهای گاه و بیگاه مینی بوسهای مدرسه و گاهی صدای ماشین چمن زنی شروع میشود. ساعت حدود ده که میشود تقریبا خیابان آرام است. گاه

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

روز خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم شروع شد. حوالی چهار صبح و با صدای هق هق بلند زنی که صدایش از پنجره ی ساختمان روبرویی می آمد. اول که بند دلم پاره شد از شنیدن صدا، بعدتر، خواب که دیگر رفته بود، ترس هم رفته بود، ذهن خیال پردازم شروع کرده بود به داستان ساختن برای زن بینوا. نماز خواندم و برای او هم

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

اینروزها توی تاکسی و اتوبوس و جاهای دیگر زیاد توجهم به بچه ها جلب میشود. بچه های کوچک و نوزادها بیشتر. دوست دارم جای آنها باشم. دوست دارم دنیای اینروزها را از دریچه دید آنها ببینم. خیلی دلم میخواهد بدانم این همه سیاهی در دنیای آنها چه رنگی است. آیا آنها هم حواسشان به تصویرهای تلخ اخبار هست. آیا حوا

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

من از زمان میترسم. به زمان که فکر میکنم دیوانه میشوم. بعد همانطور دیوانه وار غصه میخورم تا عاقبت زمان از یادم برود. گذر سریع این سالها من را متحیر و مبهوت کرده. انگار توی بیست سالگی متوقف شده ام و ایستاده ام به تماشای بزرگ شدن خودم و آدمها. لحظه ی تحویل سالها با چنان سرعتی یکی پس از دیگری سر میرسن

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

ساعت ده دقیقه به چهار عصر است. از هشت و ده دقیقه ی صبح نشسته ام اینجا پشت همین کامپیوتر و چشم دوخته ام به مانیتور. گاهی فکر کرده ام و گاهی کار کرده ام. اما الان یادم نمی آید به چه فکر میکردم. احتمالا به هیچ فکر کرده ام. وسطها هم گاهی خسته شده ام و کمی توی حیاط ِ شرکت قدم زده ام. کمی هم حرف زده ایم

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

یکی از روزهای آخر اسفند است. هجدهم به گمانم. کارها در شرکت فشرده شده و من تمرکز لازم برای جمع و جور کردنشان را ندارم. ولی طاقت می آورم و سعی میکنم صبرم تا آخر اسفند کش بیاید. عصر ساعت نزدیکهای چهار است که دارم برمیگردم خانه. به شدت گرسنه هستم و توی دلم آرزو میکنم یک نهار خوشمزه داشته باشیم. میرسم خ

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

صادق هدایت میگوید : در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد. برای من این جمله ی صادق هدایت همیشه ترسناک بود. حالا امروز صبح ، در اولین روز از آخرین هفته ی سال ، مثل همه ی روزهای دیگر مشغول آماده شدن برای رفتن سر کار هستم. جلوی آینه در حال پوشیدن مقنعه هستم که چشمم

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

یک روزهایی هم هست، مثل این روزها. خسته ی خسته ام. دلزده. نا امید. گرمای بیرحم مرداد روح و روانم را ذوب کرده. کودک درونم جایی آن گوشه ها گرما زده شده. روح و جسمش گرما زده است. بیحال و نزار گوشه ای کز کرده و غمش من را رهایی نیست... از هر طرف که روزم را شروع میکنم تهش میرسم به بغض، به اشک، به فریادهای

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

این مرداد هم به چشم بر هم زدنی گذشت و حالا هفت روز هم از شهریور گذشته. هوا همچنان به طور وحشتناکی گرم و داغ است. گاهی مثل دیروز گرد و خاکی هم اضافه میشود تا حسابی برای روزهای خوش آب و هوای پاییز و زمستان دلتنگ شویم. من اما مرداد عجیبی از سر گذراندم. خیلی عجیب. حس میکنم پوست انداخته ام. حالا پر از

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

به همین تلخی ست. اینکه ناگهان دو سال از خاطرات ذهن فراموشکارت بلعیده شود و تو گویی آدمی هستی رها شده در ته سیاهچاله ی زمان... همان قدر تاریک و ترسناک.

ترسناک چون اصلا به یاد نمی آورم چه نوشته بودم. تلخ و گزنده چون دو سالی بود که مرا از دهه ای به دهه ی دیگر برده بود، با تمام تغییرات و بالا و پایین های مخصوص این گذار.

دیگر نخواهم نوشت. خودم را به دست زمان می سپارم.

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

صفحه بندی